دیو و دلبر
دیو و دلبر

دیو و دلبر

خان داداش

اووووف . خدای شکرت کم بدبختی داشتیم دوباره طوفان إز سمت خان داداش در حال وزیدنه. یکی نیست بگه اخه چرا وقتی خوشن خانم برادر جان یه زنگ نمی زنی بگی ولی تا در ی به تخته می خوره ......

اوووووف که چقدر گریه کردم واسه داداش مظلومم . میدونید چیه!!! اصن من فک میکنم این بشر ای کیوش پایینه و الا کی با اون به اصطلاح خانوم ١٣ سال دوام میاره! ؟ إز بچگیشم همین مودلی بود به خدا بی عرضه ساکت مظلوم.

نگید فاز خواهر شوهر بازیم گرفته که سخت می رنجم ! 

میوه زندگی

وای خداحالی دارم شبیه حملات قبل إز جنون . واقعا خدا را شکر که به من بچه داده و من هم هی سپاس گزاری میکنم هی ستایش میکنم و مبادا کسی فک کند که ناشکر و بی لیاقتم!!!! 

ولی واقعا دیگر توان نیست سر و کله زدن با این میوه های زندگی. 

این منم کسی که شهره مهربانی بود و حالا أصلاً حوصله دخترهایم را ندارم!!!این منم کسی که همه میگفتن خوش به حال کسی که بچه تو بشود! وای خدا کمی صبر کمی حوصله . چرا هر چه سنم بالاتر میرود بی تحمل تَر و بی حوصله تَر میشوم ؟ احساس میکنم صداها صد برابر إز حالت عادی بلندترند. فقط می توانم برأی خودم دعا کنم .دوست دارم تا خود صبح گریه کنم ولی إز انجایی که چند روز پیش خبر ضعیف شدن چشمامو شنیدم و اینکه باید عینک بزنم سعی میکنم کمتر إز قبل گریه کنم ،در نتیجه احتمالاً به زودی دق کنم .خخخخ

سلام

خدا رو شکر که حالم خوبه می خوام بگم چرا !!! 

خیلی إز قیافم خسته شدم تصمیم گرفتم که موهامو یه تغییر حسابی بدم موهام بلوند بود . طی یه حرکت دیوانه وار رفتم عطاری و یک کیلو حنا خریدم با گل بابونه پختم و سرد که شد گذاشتم رو سرم . إز حق نگذریم که بد هم نشد وبماند که همه میگفتن رنگ موهاتون چه زیباست و إز کجا گرفتید ؟ 

و من با کمال بی حیایی در چشمشان نگاه میکردم و میگفتم در اخرین سفرم که اسپانیا بود إز یک مغازه برند در مادرید خریدم. وأی إز این مردم که عقلشان به چشمشان است ، واگرنه به خدا أهل دروغ نبوده و نیستم ولی وقتی به اولین نَفَر گفتم این رنگ نیست و حناست گفت اخی چقد شبیهِ نن جونم شدی.نن جوون به زبان بعضی یعنی مامان بزرگ . ان هم نه یک مامان بزرگ شهری بلکه کاملاً پشت کوهی . چون اصولاً یک مادر بزرگ درست حسابی إز دید مردم حنا به سرش نمیمالد!!!!